تئاتر
این زمین بازی هیچ بازیکنی ندارد؛ هیچ کس در اینجا وجود ندارد. تنها او میبیند، میشنود، و تمام امور را رقم میزند. او گاهی هیتلر میشود و گاهی گاندی، گاهی بمباران میکند و گاهی خود را در بمباران میکشد. اینها همه دلقک بازی یک نفر است. غیر قابل درکتر از هوش احمقانه او سراغ ندارم.
این تئاتر هستی تنها یک بازیگر دارد و گویی او خود تو هستی، اما تو وجود نداری، بلکه تو فقط یک بینندهای، اما تو وجود نداری، زیرا تنها او بیننده تئاتر خود است. همچون ماری که خود را میبلعد...